شباهت پائولوکوئیلو و مولانا
در عصر رخوت اندیشه های عرفانی ، عصر چرخ دنده ها و سرعت ، عصری که همه چیز حتی محبت با سیم و زر سنجیده
می شود ، هنوز نویسندگانی هستند که با الهام از گذشتگان و با اتکا به خویشتن ، زمین فسرده را یه فیروزه آسمان پیوند می زنند و دستان مخاطب را در این سرمای یخبندان فولادی به گرمی می فشارند ، یکی از این نویسندگان که در نوشته هایش ندای درونی انسان را می شنویم پائولوکوئیلو است .
پائولوکوئیلو ، نامی آشنا در بین نویسندگان جهانی است . او در سال 1947 در برزیل زاده شد . شهرت او به خاطر داستان های جذاب ، گرم و سبک عرفانه اش است . در بیان سبک او گفته شده است :" منتقدان ، سبک شاعرانه ، واقع گرا و فلسفی او را
می ستایند و زبان نمادینی را که نه مغز های ما ، که با قلب هامان سخن می گوید ، تحسین می کنند . داستان سرایی او توانایی الهام بخشی به ملت های گوناگون را دارد . " پائولوکوئیلو مشاور ویژه برنامه یوسنکو ، همگرایی روحی و گفتگوی بین فرهنگ ها " است . بهتر است برای آشنایی بیشتر با این نویسنده سایت او که با نام خودش راه اندازی شده ، به قول معروف سری بزنید .
پائولوکوئیلو ، به زبان عرفان و نماد سخن می گوید ، او در بعضی آثار خود وامدار اندیشه های سبز مولانا جلال الدین بلخی است . تأثیر مولانا در آثار این نویسنده کاملاً مشهود است . خود وی نیز در سفری که تقریبا دو سال پیش به ایران داشت به بزرگی و عظمت این در عالم عرفان ، مولانا ؛ اعتراف کرد و اذعان کرد مثنوی شریف را خوانده است و با آن آشنایی کامل دارد . این آشنایی کامل در جای جای آثار او به چشم می خورد .
در بین آثار این نویسنده " کیمیاگر " مشهور ترین کتاب اوست که شهرتی جهانی دارد ، کیمیاگر کتابی است جذاب و شگفت انگیز . داستان این کتاب به یکی از داستانهای مثنوی بسیار نزدیک است و پائولوکوئیلو با اندک تغییری ، با قلم زیبا و روانش ، آنرا در رمان خویش بیان می کند . این داستان به طور مفصل در دفتر ششم مثنوی بیت (4206) به بعد ( به تصیحیح نیکلسون ) آمده است و داستان جوانی است که به دنبال گنجی که در رویا به او وعده داده شده، می گردد . هر چند شاید این دو اثر کاملاً شبیه هم نباشد اما آوردن این داستان نشانهء مطالعه فراوان مثنوی توسط پائولوکوئیلو در غرق شدن او در دریای بیکران مثنوی است .
به شباهتی دیگر در کتاب " مکتوب " او اشاره می کنیم ، شباهتی که تمامی ما می توانیم داستان آن را به خاطر بیاوریم :
در مکتوب نوشته پائولوکوئیلو برگردان آرش حجا زی صفحه 87 می خوانیم :
" حوا در باغ عدن ، قدم می زند که مار به او نزدیک شد و گفت :
این سیب را بخور .
حوا که درسش را از خداوند آموخته بود ، امتناع کرد .
مار اصرار کرد : این سیب رابخور . چون باید برای شوهرت زیبا تر بشوی .
حوا پاسخ داد : نیازی ندارم . او که جز من کسی را ندارد .
مار خندید : البته که دارد .
حوا باور نمی کرد .مار او را بالای یک تپه ، به کنار چاهی برد .
آن پایین است . آدم او را آنجا مخفی کرده .
حوا به درون چاه نگریست و بازتاب تصویر زن زیبایی را در آب دید و سپس سیبی را که مار به او پیشنهاد می کرد ، خورد. "
این متن کوتاه ما را به یاد چه داستانی می اندازد ؟ بی شک حکایت معروف و شیرین " شیر و نخجیران " در ذهنمان ، بیدار می شود . حکایتی که ریشه در کودکی ما دارد و یکی از قصه های جذاب مثنوی است
( دفتر اول ، بیت 900 به بعد تصیح نیکلسون ) .
با گردش کوتاه در بازار شلوغ و عارفانهء آثار پائولوکوئیلو می توانپ رد پای مثنوی و تأثیری که بر روی نویسندهء جهانی گذاشته است ، به وضوح مشاهده کرد . او همچون مولوی با زبانی همه فهم سخن گفته است ، آبشخور کلام آنها یکی است . آنها از وحدت وجود ، شور و گرمای عشق و عرفان سخن می گویند و با عمق جان دریافته اند که:
« همدلی از هم زبانی بهتر است »
اعظم قاسمی (دانشجوی کارشناسی ارشد ادبیات و زبان فارسی )